اتاق در بسته
از دور و نزدیک، از آدمهایی که میشناسم خبر میرسد که با گذار از تابستان به پاییز ــ نه طی یک روز، که در روزهای پیرامون این دگرگونیِ فصلی و همگام با سرایت ویروسهای جدید، از جمله سویهی تازهای از کووید۱۹ ــ زمینگیر شده و از کار و زندگی افتادهاند. تا به این لحظه مریض نشدهام، اما بیمِ بیماری در دلم نشسته است. بااینهمه امیدوارم این روزهای پیشِ رو را، دستکم بدون عطسههای پیاپی، سرفههای کلافهکننده و آبریزش مدام، از سر بگذرانم. در چنین روزهایی، پیوسته خاطرهای از روزهای تهران و زندگی در خوابگاه در ذهنم مجسم میشود. دیروز و امروز، سعی کردم تا جایی که دست حافظهام میرسد، در گذشته کندوکاو کنم و آن را بیرون بکشم و بنویسم. زمستان ۱۴۰۲ مریض شدم و یک هفتهی تمام نتوانستم پایم را از خوابگاه بیرون بگذارم. بیاحتیاطی در خشک کردن مو و تنم بعد از حمام صبحگاهی و بلافاصله راهی دانشکده شدن کار دستم داده بود. بدبیاریِ محض بود؛ از هرکدام از درسهای سهواحدیِ آن هفته، دو جلسهی پشتسرهم و دو کلاس مهمِ حلتمرین را از دست دادم. بیرون سرد بود، اما اتاقِ خوابگاه ــکه از همان تابش کمرمقِ آفتاب هم محروم...