خاطرات گورستان؛ موردِ اِناُم
اکثر روزهای جمعه، دستکم آنهایی که از خانه خارج میشوی، مقصدت به گورستان ختم میشود؛ یا به تعبیر تابلوی سبزرنگی که صد متر پس از پیچِ تند پل هوایی اتوبان بر سینهی پل عابر نصب شده: گلزار شهدای وادیِ رحمتِ تبریز . در این مسیر نیمساعته—در ترافیکی روان—از خانه تا بلوکی که پیکر مادرت، که گمان میکنی اکنون تنها استخوانهایی از آن برجای مانده، زیر سنگ سفید قبری آرمیده، ذهنت میان چیزهای ناهمگون تاب میخورد. گاهی درون خودروی پدرت، جایی که معمولاً روی صندلی عقب و سمت چپ مینشینی، ایرپاد میگذاری و قطعههایی شلوغ و پرهیاهو گوش میدهی؛ غالباً همانهایی که در دوران همهگیری شیفتهشان بودی. امروز هم از همان روزها بود و داشتی به قطعهای از مور وِ اوتسی گوش میدادی. با اینکه صدا تا انتها بالا بود، در واقع به موسیقی گوش نمیدادی؛ به چیزهایی که در خانه و میان کتابها جا گذاشته بودی فکر میکردی، به مقصد دوم، به اتاقت و قفسی که پرنده را درونش حبس کردهای، و به تقتقِ تکههای یخ با دیوارهی فلزی ماگ سفریات، که صدایش از لابلای هجوم بادِ پرفشار پنجرهی باز راننده میگذشت و موهایت را روی پیشانی پخش میکرد....