Posts

Showing posts from August, 2026

من، املت و چیزهای دیگر

Image
  Montagne Saint-Victoire, 1901, Painting by Paul Cezanne آن لاموت در کتاب پرنده به پرنده می‌گوید، که گاهی لازم است برای رسیدن به موضوع اصلی، چند خط تا چندین صفحه نوشته بنویسی تا کلمات درون ذهنت الک شوند و دست‌آخر، اینکه چه کلماتی باقی می‌مانند، همان‌هایی هستند که متن اصلی را می‌سازند. برای همین، ادامه‌ی این پاراگراف را می‌توان به‌کلی نخواند و به پاراگراف بعدی رفت. [از زمانی که شروع کردم به رژیم گرفتن، استفاده از کره و روغن مایع را کم کرده‌ام، اگرچه حالا از رژیم غذایی منظم زمستان خبری نیست. راستش برای منی که سعی داشتم تنها با رژیم غذایی و بدون ورزش کردن وزنم را کم کنم ــ توانستم در طول سه‌ماه، ده کیلوگرم سبک‌تر شوم ــ تنظیم کردن خورد و خوراکم کار آسانی نبود، چه بسا که در خانه کسی مرا در این امر همراهی نمی‌کرد. بااین حال، بعد از اتفاقاتی که به‌معنای حقیقی کلمه‌، محیرالعقول بودند و از زمستان سال گذشته شروع شدند ــ که تا حالا و بعد از این‌هم ادامه خواهند داشت‌ ــ چندان از نظر مالی و معنایی (معنای وجودی)، منطقی بنظر نمی‌رسید که رژیم غذایی‌ام را پیش ببرم، و از طرفی دیگر، خوردن قرص‌های ض...

حافظه و فراموشی؛ خاطره و ندانستن

Image
اولین‌بار که یکی از کتاب‌های آگاتا کریستی را خواندم، اصلا نمی‌دانستم که او، همان نویسنده‌ای است که مجموعه‌های تلویزیونی پوآرو و خانم مارپل را بر اساس کتاب‌های او ساخته‌اند. این ندانستن البته محدود به ارتباط بین نویسنده و سریال نبود، بلکه اصلا نمی‌دانستم کتابی که می‌خوانم، قرار است نقطه‌ی شروعی جذاب برای چندین سال آینده باشد.  سعی می‌کنم به خاطر بیاورم، خاطره‌ی مربوط به کتاب شاهد خاموش را ــ عنوان اولین کتابی که از آگاتا کریستی خوانده‌ام. اینکه کی و کجا بودم، طوری که می‌توانم از پلیور کاموایی‌ای که بر تن داشتم به یاد ‌آورم، می‌بایست روزی زمستانی یا شاید دست‌کم روزی از اواخر پاییز بوده باشد، که من در خانه‌ی مادربزرگم بودم. آن‌وقت‌ها که سنم کمتر بود، عادت نداشتم در خانه‌‌ای جز خانه‌ی خودمان لباس‌ِ خانه بپوشم، عادت به راحتی نداشتم. بی‌شک روز پنجشنبه بود ــ روز دورهمی خانوادگی در خانه‌ی حیاط‌دارِ مادربزرگم؛ رسمی سی‌ساله که تا کنون نیز پابرجاست. اما این خاطره‌ی خواندن است، نه اینکه آن را از کجا خریده‌ام. فکر می‌کنم از کتاب‌فروشی نزدیک مدرسه. کتاب کوچکی برداشتم، که کلمه‌ی «کارآگاه» روی پس...

اتاقی که از آن بیرون نمی‌آمدم؛ مواجهه‌ای با نقاشی اتاقِ خواب آرل ونسان ون‌گوگ

Image
مدتی است که رمان و داستان نمی‌خوانم. رو آورده‌ام به ناداستان؛ به نامه‌ها و زندگی‌نگاره‌ها، که نه‌تنها از نظر جذابیت، چیزی از بهترین رمان‌ها کم ندارند، بلکه احساس می‌کنم به زندگی حقیقی نزدیک‌ترند، صادقانه‌تر نوشته شده‌اند و از این جهت، به زعم من، تأثیرگذارترند.      حدود یک ماه پیش، داشتم نامه‌های ون‌گوگ  را می‌خواندم. ونسان، که در سال‌های آخر عمرش آرام و قرار چندانی نداشت و مدام از شهری به شهری دیگر می‌رفت، در بیستم فوریه‌ی ۱۸۸۸ به آرل، شهری در جنوب شرقی فرانسه، قدم گذاشت. پیش از آن، دو سال در پاریس زندگی کرده بود؛ شهری که اگرچه پیش‌داوری‌های تیره‌وتار قبلی ونسان را نسبت به خودش تغییر داده بود، در نهایت با هیاهو و تنش‌هایش، او را به مرز فرسودگی کشاند. فردای روزی که در آرل ساکن شد، به برادرش تئو نوشت: «[...] به نظر می‌رسد در پاریس نمی‌توان کار کرد، مگر آنکه شخصی کنج و پناهگاهی برای آرامش و آسودگی خاطر داشته باشد. بدون آسایش خاطر، شخص به بدترین وضع نابود می‌شود.»      هشت ماه بعد، از همان اتاقی که در آرل اجاره کرده بود، نقاشی معروف اتاق خواب را کشید و در...