من، املت و چیزهای دیگر

 


Montagne Saint-Victoire, 1901, Painting by Paul Cezanne

آن لاموت در کتاب پرنده به پرنده می‌گوید، که گاهی لازم است برای رسیدن به موضوع اصلی، چند خط تا چندین صفحه نوشته بنویسی تا کلمات درون ذهنت الک شوند و دست‌آخر، اینکه چه کلماتی باقی می‌مانند، همان‌هایی هستند که متن اصلی را می‌سازند. برای همین، ادامه‌ی این پاراگراف را می‌توان به‌کلی نخواند و به پاراگراف بعدی رفت. [از زمانی که شروع کردم به رژیم گرفتن، استفاده از کره و روغن مایع را کم کرده‌ام، اگرچه حالا از رژیم غذایی منظم زمستان خبری نیست. راستش برای منی که سعی داشتم تنها با رژیم غذایی و بدون ورزش کردن وزنم را کم کنم ــ توانستم در طول سه‌ماه، ده کیلوگرم سبک‌تر شوم ــ تنظیم کردن خورد و خوراکم کار آسانی نبود، چه بسا که در خانه کسی مرا در این امر همراهی نمی‌کرد. بااین حال، بعد از اتفاقاتی که به‌معنای حقیقی کلمه‌، محیرالعقول بودند و از زمستان سال گذشته شروع شدند ــ که تا حالا و بعد از این‌هم ادامه خواهند داشت‌ ــ چندان از نظر مالی و معنایی (معنای وجودی)، منطقی بنظر نمی‌رسید که رژیم غذایی‌ام را پیش ببرم، و از طرفی دیگر، خوردن قرص‌های ضد پژمردگیِ‌ روحی ــ به‌عبارتی، افسردگی یا دِپرِشِن‌‌ ــ نیاز بدنم را به مواد قندی به‌طرزی غریب بالا برده و دور کردن خودم از شیرینیجات، تنها داشت افسرده‌ترم می‌کرد. بنابراین رژیم غذایی واقعا سفت و سخت خودم را رها کردم، ولی کوشیدم عادت‌های غذایی سالم را که در تغذیه‌ام پدید آمده بودند، مثل کم خوردن برنج را حفظ کنم. در نهایت، اتفاقی که افتاد، این بود که وزنم تا نصف مقدار کاهش قبلی زیاد شد و من تا مدتی نامعلوم، قضیه‌ی رژیم و گرفتنش را از ذهنم بیرون کرده‌ام.]

این‌روزها از روغن زیتون استفاده می‌کنم.
دو روز قبل. این روایت برای روزِ قبلِ روزِ قبل است. در کمدِ قند و شکر و ادویه‌های اضافی، دو مارک متفاوت روغن زیتون بود که یکی بطری منشور مربعی و دیگری قوطیِ حلبی داشت؛ متاسفانه وقتی ته بطریِ شیشه‌ای را بالا آوردم، هنوز روغن در تابه بسیار کم بود. شیشه‌ را به جای قبلی‌اش برگرداندم ــ در حالیکه می‌بایست آن را بیرون می‌انداختم ولی آن لحظه احساس کردم که باید همان‌جا بماند و به خودم زحمت ندادم درباره‌اش فکر کنم، و حالا که درباره‌اش فکر می‌کنم، دلیلی برای تراشیدن نمی‌بینم، پس ازش رد می‌شوم. دست بردم و قوطی حلبی را برداشتم، چنان سبک به دستم آمد که  این شد که قوطی حلبی را وارونه کردم تا هرچه روغن زیتون درونش باقی مانده باشد، بیرون بریزد، بیرون توی تابه. حالا دیگر روغن توی تابه کم نبود. زیاد هم نبود.به اندازه بود، و مهم بود که به اندازه باشد. حلبی خالی را کنار سینک گذاشتم و پشتم را به آن کردم. 

کیسه‌ی گوجه‌فرنگی‌ها را از یخچال بیرون آوردم و نگاهی به داخلش انداختم: یک، دو و سه. فقط سه‌تای‌شان سالم و سرحال بودند. آن‌ها را برداشتم و بقیه‌شان به سطل آشغال زیر سینک انداختم. بعد آن‌ها با دقت شستم و تخته‌ی آشپزی را از کنار سینک که به حالت ایستاده گذاشته بودیم تا خشک شود و چاقوی دسته‌چوبی‌ را هم از سبد قاشق‌ها، چنگال‌ها و چاقوها برداشتم. همه‌ را به روی کانتر کنار اجاق گاز بردم. گوجه‌ها را دایره‌ای خرد کردم. 

به‌ جمله‌ی «گوجه‌ها را دایره‌ای خُرد کردم» فکر می‌کنم. هر چه بیشتر فکر می‌کنم، مبهم‌تر و عجیب‌تر می‌شود اما در لحظه‌ای که از چله‌ی زبان رها می‌گردد، چنان شفاف و واضح است که انگار مهم نیست جمله چه ساختاری داشته باشد، و معنا را، و دست‌آخر صحنه‌ی رخداد را توصیف می‌کند. با این‌حال، این جمله به‌نظرم اصلا شفاف نیست. یعنی چه که گوجه را دایره‌ای بریدم؟ دایره‌ای بریدن به شکل عمل بریدن برمی‌گردد، یا شکلی که تکه‌های گوجه پس از بُرش، روی تخته قرار می‌گیرند؟ یک گوجه در بهترین حالت کروی است؛ اگر به جایی که گوجه از طریق آن، به بوته‌ی گوجه‌فرنگی متصل می‌شود، بگوییم الف، پس در واقع اگر برشی عمود بر محور عبوری از الف و از وسط آن ایجاد شود، دو نیم‌گوجه‌ی نیم‌کروی خواهیم داشت، که بعد از آن نمی‌شود تکه‌های دایره‌ای شکل از آن در آورد. پس این دایره‌ها زمانی پدید می‌آیند که برش‌هایی به موازات یکدیگر با فاصله‌ای معین ــ به اندازه‌ی یک سانتی‌متر ــ بر همان محور الف زده شود. در حالتی نزدیک به ایده‌آل، به‌جز تکه‌ی دایره‌ا‌ی کوچکتر ابتداي محور الف، که بعد از برش، دور انداخته می‌شود ــ چرا که قسمت سفت محور است و زیر دندان رفتنش، دست‌کم برای من حس خوبی ندارد‌، یک گوجه به‌طور متوسط چهار قطعه‌ی دایره‌ای شکل به‌دست می‌دهد. ولی آیا این تکه‌ها واقعا دایره‌ای هستند‌؟ یا صرفا برش‌هایی عرضی از یک کره‌اند؟ در واقع حتی می‌شود آن‌ها را به صورت اشکال مستطیلی دید، تنها اگر از کناره‌ی آن‌ها نگاه کنیم. به‌طور کاملا منطقی، که این میزان از منطقی بودن خود به‌طور دیوانه‌وار منطقی‌بودن است، می‌بینیم که قطعات دایره‌ای، متناسب با شیوه‌ی نگرش ما حاصل می‌شوند.

شعله‌ي سمتِ چپیِ نزدیکِ خودِ منِ اجاق گاز را با شعله‌ی کبریت روشن کردم چون ساعتِ خاموشیِ برنامه‌ریزی‌شده‌ی شرکت برق بود و تابه‌ی روغن اندود را روی آن گذاشتم. منتظر ماندم تا روغن کمی داغ شود. سپس تکه‌های دایره‌ایِ گوجه‌ را روی کف تابه چیدم. نیم‌ساعت قبل آبِ کتری را برای درست کردن چای، جوشانده بودم. کتری را برداشتم و کمی از آب نیمه‌داغ را روی گوجه‌ها ریختم و بعد، در تابه را گذاشتم. پنج دقیقه که گذشت، از اتاقم بیرون آمدم. [قبل از آن، به دلیل اینکه پرنده‌ داشت جیغ می‌زد و باید کنارش می‌بودم تا طرحواره‌ی رها‌ شدنش را فعال نکنم، به اتاقم رفته و روی صندلی پشت میزم نشسته بودم.]
اینک دو سه ‌روزی از گذاشتن آخرین نقطه‌ی پاراگراف قبلی (برای خوانندگان چنل، آخرین پاراگراف پست ریپلای شده) می‌گذرد و بالاخره توانسته‌ام پشت میز تحریرم بنشینم. تا این‌جای کار، نیم‌ساعتی از هفت عصر/شب می‌گذرد، و تا لحظه‌ی فعلی، دو بار باران باریده، و نیز برای بار دوم، آذرخش‌های درخشان و پرقدرت، بر آسمانِ خاکستری چیره‌ شد‌ه‌اند. پاییز نزدیک است و بوی‌اش را می‌شود احساس کرد، چنان‌که من استشمام می‌کنم. شاید همین باران و خنکی معطر هواست که توانسته مرا به‌سوی میز بکشاند، اما این فقط استعاره از انجام دادن است. از صبح پشت میزم بودم؛ کاری نمی‌کردم، گاه خواب‌آلود و گاه بسیار بیدار و درعین حال گیج و منگ بودم. پس از اینکه برای آخرین بار ــ پس از نخستین بیداری در اوائل صبح ــ خوابیدم و بیدار شدم، حساسیتِ فصلیِ دستانش را دور گردنم حلقه کرده بود.

از اتاقم بیرون آمدم. به محض اینکه پاهایم فرشِ بیرونِ آستانه‌یِ درِ اتاقم را لمس کردند، سوت‌های پرنده ــ که پیشتر به اشتباه آن‌ها را ‌بصورت جیغ ذکر کرده بودم‌ ــ پشت سرم شروع شدند؛ می‌خواست او را هم با خودم ببرم، تا دست‌کم، بتواند ببیند که چه کاری دارم می‌کنم. با این‌حال، وقتی می‌گذارمش روی کانتر یا میز ناهارخوری جلوی آشپزخانه، به دلیلی که متوجه‌اش نمی‌شوم، درست در لبه‌ی میز می‌ایستد و گهگاه پس از اینکه شروع به مرتب کردنِ وسواسیِ پرهایش می‌کند، ناگهان از آن‌ بالا به زمین می‌افتد. برای همین، این‌بار گذاشتم روی میز تحریرم بماند ــ که با تکه چوب‌هایی که قبلا پایه‌های یک میز کوتاه ولو مسخره بودند، موانعی را برای کناره‌های میز درست کرده‌ام تا به پایین سقوط نکند. 

در آشپزخانه: درِ تابه را برداشتم و با یک چنگال، پوسته‌های گوجه‌فرنگی‌های دایره‌ای را که تقریبا ورآمده بودند، جدا کردم. با همان چنگال، گوجه‌ها را له کردم و سپس هم زدم. از یخچال، شیشه‌ی رب گوجه‌فرنگی را برداشتم و در فلزی‌اش را باز کردم و دو قاشق غذاخوری از آن به گوجه‌های درون تابه اضافه کردم و دوباره هم زدم. بعد در تابه را مجددا گذاشتم. باید چند دقیقه‌ای صبر می‌کردم تا بافت رب نرم و طعم خامی‌اش گرفته شود. در همین‌حال، به اتاقم بازگشتم و لیوانِ سفید‌رنگم را که طرحی از تیگِر وینی دِ پو روی خودش دارد و شاید بیش از پانزده بیست سال است که دارمش ــ از روی میز برداشتم و با خود به آشپزخانه بردم. زیر کتری را روشن کردم و آخرین تی‌بگِ باقی‌مانده را از داخلِ بسته برداشتم و کارتن‌اش را به سطل آشغال آن‌سوی کانتر ــ که زباله‌های خشک را معمولا در آن می‌اندازیم ــ پرت کردم اما به لبه‌ی سطل خورد و بیرون افتاد. 

فلفل سیاه. از کشوی ادویه‌ها، فلفل سیاه آسیاب‌کن را برداشتم و روی ترکیب گوجه و رب، تا حدی که به چشمم کافی آمد، پاشیدم و بار دیگر، هم زدم. دیگر در تابه را نگذاشتم و اجازه دادم آبِ اضافی ترکیب بخار شود. بعد، دو عدد تخم‌مرغ را که پیش از اولین بازگشت به اتاق، از یخچال بیرون آورده بودم، شکستم و به آرامی به ترکیب اضافه کردم تا زرده‌ها سالم بماند. [یک مشاهده: نظر به تجربه‌ي خود، باید بگویم تخم‌مرغ‌هایی که روی پوسته‌ي‌شان تاریخ تولید و انقضا چاپ شده، زرده‌هایی با طیف رنگیِ نزدیک به نارنجی دارند، اما آن‌هایی که در شانه‌های کارتنی بزرگ و بدون تاریخ به فروش می‌رسند، زرده‌هایی زردتر ــ به عبارتی، روشن‌تر ــ دارند.] با حوصله، تا حدی که بتوانم در این عمل خرجش کنم، بی‌رنگی‌ِ تخم‌مرغ‌ها را درون مایه‌ی گوجه پخش کردم تا بپزد و سفید شود. سپس نمک را روی زرده‌ها پاشیدم و با قاشق، رویشان شکاف ایجاد کردم تا به‌ کندی، در حین‌ اینکه در لابلای سفیده و گوجه‌ها پخش می‌شدند، بپزند. شعله را خاموش کردم. حالا املت آماده شده بود.



احساس می‌کنم که دارم در رخوت شامگاهی فرو می‌روم؛ ساعت نُه شب است و چشم‌های خواب‌زده‌ام را به زور توانسته‌ام باز نگه دارم. دلم می‌خواهد بخوابم اما می‌دانم به محض اینکه از پشت میز بلند شوم و به سوی تخت بروم، خواب پشت میز خواهد ماند. شاید بخواهم ادامه‌ی کتابی را بخوانم، و یا شاید بخواهم کتاب دیگری بخوانم، کتابی که دیروز به‌همراه م. (قدیمی‌ترین دوستم) از کتاب‌فروشی ک. خریدم. قیمت کتاب‌ها را از خود آن‌ها حذف کرده‌اند و این مسئله، در کنار آشوب بی‌پایانِ مملکت، شبیه باز شدنِ صندوق پاندورا است.

کتاب‌فروشی ک. سه طبقه دارد: زیرزمین، همکف و طبقه‌ی اول. کتاب‌ها را در زیرزمین گذاشته‌اند، لوازم‌التحریر را در بالای آن و آن بالای بالا، کافه است. بااین‌همه، نمی‌خواهم بگویم آن‌جا یک کافه‌کتاب است؛ شاید تنها به این خاطر که این نام، مقام کتاب را در نظرم به چیزی مادی‌تر فرو می‌کاهد، به چیزی هم‌ارزش با، مثلا، همان شیک انبه‌شکلاتی‌ای که خوردیم. از مسئول بخش کتاب، که همسر یا پارتنرِ مترجمِ اکثرِ کتاب‌های ماگدا سابو است، سراغ چند کتاب را گرفتم که نداشت. بعد، سر قیمت کتاب دیگری، کنایه‌ای به نشر چ. انداخت [چنین درآمد که قبلا همه می‌گفتند نشر ب. بورژوازی است، حالا نشر چ. خودش از همه گران‌تر می‌فروشد، و کتابِ مورد بحث، مانیاک لاباتوت بود] و درباره‌ی تمام کتاب‌هایی که ناموجود بودند گفت فردا خواهند رسید، غافل از اینکه نه من و نه خودش، یادمان نبود که فردا تعطیل رسمی است. 

املت را با همراهی پرنده خوردم. با خودم گفتم کاش ترشیِ بندری داشتیم و حتی حالا هم دهانم را آب می‌اندازد. کتری که جوش آمد، تی‌بگ را داخل لیوان رنگ‌گرفته‌ام انداختم و رویش آب داغ ریختم. 
در اتاق: به درونِ لیوان، به پخش شدن تدریجیِ رنگ چای نگاه می‌کردم و در پس‌زمینه‌ی‌ مات‌شده‌ی صفحه‌ی روشن لپ‌تاپم، قسمت آخر فصل دومِ تفکیک داشت دانلود می‌شد. 


Comments

Popular posts from this blog

اتاقی که از آن بیرون نمی‌آمدم؛ مواجهه‌ای با نقاشی اتاقِ خواب آرل ونسان ون‌گوگ

حافظه و فراموشی؛ خاطره و ندانستن