اتاقی که از آن بیرون نمی‌آمدم؛ مواجهه‌ای با نقاشی اتاقِ خواب آرل ونسان ون‌گوگ


مدتی است که رمان و داستان نمی‌خوانم. رو آورده‌ام به ناداستان؛ به نامه‌ها و زندگی‌نگاره‌ها، که نه‌تنها از نظر جذابیت، چیزی از بهترین رمان‌ها کم ندارند، بلکه احساس می‌کنم به زندگی حقیقی نزدیک‌ترند، صادقانه‌تر نوشته شده‌اند و از این جهت، به زعم من، تأثیرگذارترند.

     حدود یک ماه پیش، داشتم نامه‌های ون‌گوگ  را می‌خواندم. ونسان، که در سال‌های آخر عمرش آرام و قرار چندانی نداشت و مدام از شهری به شهری دیگر می‌رفت، در بیستم فوریه‌ی ۱۸۸۸ به آرل، شهری در جنوب شرقی فرانسه، قدم گذاشت. پیش از آن، دو سال در پاریس زندگی کرده بود؛ شهری که اگرچه پیش‌داوری‌های تیره‌وتار قبلی ونسان را نسبت به خودش تغییر داده بود، در نهایت با هیاهو و تنش‌هایش، او را به مرز فرسودگی کشاند. فردای روزی که در آرل ساکن شد، به برادرش تئو نوشت: «[...] به نظر می‌رسد در پاریس نمی‌توان کار کرد، مگر آنکه شخصی کنج و پناهگاهی برای آرامش و آسودگی خاطر داشته باشد. بدون آسایش خاطر، شخص به بدترین وضع نابود می‌شود.»

     هشت ماه بعد، از همان اتاقی که در آرل اجاره کرده بود، نقاشی معروف اتاق خواب را کشید و در نامه‌ای [به تاریخ شانزدهم اکتبر] برای تئو نوشت: «تئوی عزیز من! این‌بار از اتاق‌خوابم نقاشی کردم. مطلب عمده در این تابلو، حل مسئله‌ی رنگی است که بتواند با سادگی و روانی، وسعت بیان را در محیط ساکت و آرام خواب مجسم کند. از دیدن این تابلو، شخص باید احساس تسکین و حتی تصورات فانتزی و رؤیایی پیدا کند....» و سپس در ادامه‌ی نامه، توصیفی نسبتاً پرجزئیات از وسایل و رنگ‌های اتاقش می‌آورد. 

     من گمان می‌کردم این نقاشی را پیش از خواندن نامه‌اش، در جایی دیده‌ام؛ چرا که حسی از آشنایی در من بیدار کرده بود. بعد، عکس نقاشی را از اینترنت پیدا کردم. مدتی به آن خیره شدم؛ چشمانم را چند دقیقه‌ای بستم و سپس باز کردم، و دوباره به آن چشم دوختم. با خود گفتم: نه من این نقاشی را پیش‌تر ندیده‌ام؛ دیگر مطمئن بودم. به‌مرور ــ‌ طی چند روزی که داشتم به نوشتن این متن فکر می‌کردم‌ ــ آن تصویرِ مبهم و دوردستِ حافظه، جای خود را به واقعیتی ملموس داد؛ واقعیتی که هر روز در آن نفس می‌کشیدم و اوقاتم را درونش سپری می‌کردم: یعنی اتاقِ خودم.

     کمی پس از مرگ ناگهانی مادرم در بهار سال هزار و چهارصد و سه، درس و دانشگاهم را در تهران رها کردم و به خانه‌ ــ تبریز ــ بازگشتم. از آن پس، حسی غریب سراسر وجودم را فراگرفت: دیگر نمی‌خواستم از خانه بیرون بروم. در آن روزها فقط به یک چیز فکر می‌کردم؛ اینکه در آرامش خانه بمانم، دور از ملالِ هرروزه‌ی رفت‌وآمد میان دانشگاه و خوابگاه، دور از هزینه‌ی سنگین زندگی، دور از صداها و آشوبِ هم‌اتاقی‌هایم که جز سردرد و سلبِ آسایش چیزی برایم نداشتند، و دور از واحدهای درسی‌ای که هیچ میلی به آن‌ها نداشتم. می‌خواستم بمانم، نفس بکشم و تنها به همان کارهایی پناه ببرم که از دستم برمی‌آمد: خواندن و نوشتن. 

     من تلاش می‌کردم در اتاقم بیش از پیش حل شوم؛ می‌خواستم مسیر نور را از صبح تا غروب دنبال کنم، صداهایی را که از آن سوی در، از سقف و از کف اتاق می‌آمد، آن‌قدر از ذهنم دور کنم که دیگر به گوشم نرسند. می‌خواستم همه‌جای اتاق را از خود و افکارم آکنده کنم و ذره‌ذره‌اش را نه از سر عادت، بلکه با مکث و وسواس نگاه کنم، که شاید از خلال همین ذرات پراکنده، بتوانم چیزی بیرون بکشم: معنایی، روزنه‌ای از امید، یا دست‌کم امکانی برای دوام آوردن. برای همین بود که پس از تماشا کردن نقاشی اتاق خواب آرل، دیگر احساس نمی‌کردم به اتاق ونسان نگاه می‌کنم. گویی تنها چیزی که میان من و آن اتاق فاصله انداخته بود، سه‌پایه‌ی نقاشی بود.

     اتاق من هم چندان بزرگ نیست. میز تحریری دارم که بیشتر ساعات روز را، قوز کرده پشت آن، می‌گذرانم. کتاب می‌خوانم و می‌نویسم؛ یا دست‌کم سعی می‌کنم از میان نوشته‌های تکه‌پاره‌ام، متنی بلند بیرون بکشم. کتاب‌ها، خوانده و نخوانده، روی میز و قفسه‌ها پخش شده‌اند. بعضی هنوز خودکاری را میان صفحاتشان نگه داشته‌اند؛ انگار خواندنشان فقط برای لحظه‌ای متوقف شده است. انبوهی دیگر طبقات بالای میزم را اشغال کرده‌اند، آن‌قدر که گاهی خیال می‌کنم اگر بی‌احتیاط تکانی بخورم، همه با هم روی سرم فرو خواهند ریخت. تا سال‌ها، نوری که از پنجره داخل می‌شد و تمام میزم را در بر می‌گرفت، آزارم نمی‌داد. اما بعد، دیگر روشنایی‌اش را هم تاب نمی‌آوردم. چند ماه قبل، کاغذهای باطله‌ی سال‌های دانشگاه را از کارتنی بیرون آوردم که رویش خاکدانی جا خوش کرده بود؛ گلدانی که سال‌ها پیش گلش خشک شد و تنها خاکش باقی ماند. شیشه‌های پنجره را با همان کاغذهای پر از معادله و کلمه، و تکه‌های زیاد چسب نواری، پوشاندم. هنگامی که روی چارپایه ایستاده بودم و کاغذها را روی شیشه‌ می‌چسباندم، به یاد پروست هم افتادم، با این تفاوت که پروست می‌خواست جلوی صداها را بگیرد و من جلوی نور را. اکنون، اتاقم حتی در میانه‌ی روز هم نیمه‌تاریک است؛ مثل این است که توالی روز و شب پشت آن کاغذها متوقف شده باشد. یک تخت‌خواب تک‌نفره، دو کمد چوبی، صندلی و همان چارپایه‌ای که پدرم سال‌ها پیش در کارگاه نجاری‌اش ساخته و من آن‌روز برای چسباندن کاغذها رویش ایستاده بودم، باقیِ فضای اتاق را پر کرده‌اند. حالا هرچه بیشتر به نقاشی نگاه می‌کنم، مرز میان دو اتاق کم‌رنگ‌تر می‌شود. دیگر مطمئن نیستم به اتاق ونسان نگاه می‌کنم یا به اتاق خودم.

     می‌کوشم وارد اتاق شوم؛ اما پشت درِ سمت چپ، صندلی‌ای چوبی راه را بسته است. هر قدر هم زمان بگذرد، از جایش کنار نخواهد رفت؛ نه فقط چون نقاشی ساکن است، بلکه چون ونسان همان لحظه را برای همیشه در قاب نگه داشته است.

     درِ دیگر را امتحان می‌کنم. به نظر می‌رسد تختخواب، به سبب فاصله‌اش از دیوار روبه‌رو ــ که تنها فضای باریکی برای آویختن لباس‌های ونسان باقی گذاشته ــ بخشی از مسیر آن را نیز گرفته است. از آنجا هم نمی‌توانم وارد شوم.

     شاید بتوان از پنجره نگاهی به درون انداخت، اما پشت‌پنجره‌های سبز بسته‌اند. هیچ راهی برای ورود باقی نمانده است. تازه می‌فهمم تنها جایی که می‌توان ایستاد، همان‌جایی است که ونسان ایستاده بود؛ پشت سه‌پایه‌ی نقاشی.

     در اتاق می‌ایستم و فضا را از نظر می‌گذرانم. می‌توانم به خوابیدن روی تخت فکر کنم؛ اما تخت، آن‌گونه که ونسان کشیده، چنان به سوی بیننده متمایل است که انگار هر لحظه می‌خواهد از دل بوم بیرون بیفتد. نمی‌خواهم حالا و اکنون سقوط کنم. نگاهم میان صندلی‌ها، میز، پنجره و دیوارها می‌گردد. همه‌چیز در جای خود ایستاده است؛ همان‌قدر ساکن که اتاق خودم، در ساعت‌هایی که هیچ اتفاقی در آن نمی‌افتد. فقط یک تفاوت هست: در اتاق من هیچ صندلی‌ای راه در را نبسته است، اما با این همه، مدت‌هاست از آن بیرون نرفته‌ام. از خودم می‌پرسم اگر راه باز است، پس چه چیزی مانع رفتن من می‌شود؟ 

     ناگهان، بی‌آنکه بخواهم، جمله‌ای از نامه به پدر  کافکا از پسِ ذهنم عبور می‌کند: «من همیشه خودم را از تو کنار کشیده و پنهان کرده‌ام...» و همان لحظه، روزهایی که گمان می‌کردم از یاد برده‌ام، یکی‌یکی از دل حافظه سر برمی‌آورند؛ روزهایی که جهانم به همین چهار دیوار خلاصه می‌شد. در اتاق زندگی می‌کردم، درس می‌خواندم و همه‌ی توانم را جمع می‌کردم تا مبادا والدینم را ناامید کنم. 

     پرنده‌ی حافظه‌ام بار دیگر مرا به تهران و دانشکده بازمی‌گرداند. آنجا اتاق کوچکی داشتم؛ اتاق دانشجویان استاد راهنمایم. آن‌قدر کوچک بود که اگر دو نفر هم‌زمان از پشت میزهایشان بلند می‌شدند، شانه‌هایشان به هم می‌خورد. بااین‌همه، هرچه بیشتر در آن می‌ماندم، بزرگ‌تر می‌شد. گاهی دو روز تمام از آن بیرون نمی‌آمدم؛ همان‌جا مطالعه می‌کردم، می‌نوشتم و حتی پشت همان میز غذا می‌خوردم. راهروی دانشکده پشت در جریان داشت؛ دانشجوها می‌آمدند و می‌رفتند، اما آن رفت‌وآمدها دیگر به من مربوط نبود. کم‌کم احساس کردم اتاق، بیش از آنکه بخشی از دانشکده باشد، بخشی از ذهن من است؛ انگار جمجمه‌ای دور خودم ساخته بودند و من درون آن زندگی می‌کردم.

     بعد از مرگ مادرم، آن اتاق را هم رها کردم. به خانه برگشتم، اما چیزی تغییر نکرد؛ فقط دیوارها عوض شدند. حالا، هر بار که به اتاق ونسان نگاه می‌کنم، احساس می‌کنم سال‌هاست دارم به اتاق‌های خودم نگاه می‌کنم؛ اتاق‌هایی که هر کدام را ترک کرده‌ام، اما هیچ‌کدام مرا ترک نکرده‌اند.

Comments

Popular posts from this blog

حافظه و فراموشی؛ خاطره و ندانستن

من، املت و چیزهای دیگر