خاطرات گورستان؛ موردِ اِناُم
اکثر روزهای جمعه، دستکم آنهایی که از خانه خارج میشوی، مقصدت به گورستان ختم میشود؛ یا به تعبیر تابلوی سبزرنگی که صد متر پس از پیچِ تند پل هوایی اتوبان بر سینهی پل عابر نصب شده: گلزار شهدای وادیِ رحمتِ تبریز. در این مسیر نیمساعته—در ترافیکی روان—از خانه تا بلوکی که پیکر مادرت، که گمان میکنی اکنون تنها استخوانهایی از آن برجای مانده، زیر سنگ سفید قبری آرمیده، ذهنت میان چیزهای ناهمگون تاب میخورد. گاهی درون خودروی پدرت، جایی که معمولاً روی صندلی عقب و سمت چپ مینشینی، ایرپاد میگذاری و قطعههایی شلوغ و پرهیاهو گوش میدهی؛ غالباً همانهایی که در دوران همهگیری شیفتهشان بودی. امروز هم از همان روزها بود و داشتی به قطعهای از مور وِ اوتسی گوش میدادی. با اینکه صدا تا انتها بالا بود، در واقع به موسیقی گوش نمیدادی؛ به چیزهایی که در خانه و میان کتابها جا گذاشته بودی فکر میکردی، به مقصد دوم، به اتاقت و قفسی که پرنده را درونش حبس کردهای، و به تقتقِ تکههای یخ با دیوارهی فلزی ماگ سفریات، که صدایش از لابلای هجوم بادِ پرفشار پنجرهی باز راننده میگذشت و موهایت را روی پیشانی پخش میکرد. با اینهمه، این افکار پراکنده چنگی به دل نمیزدند و عامدانه تلاش میکردی چشمت را به آنسوی شیشه بدوزی، دقیقتر از همیشه.
ماشین در لاین میانی آزادراه با سرعتی تقریباً یکنواخت، همان سرعتی که پدرت سالهاست به آن خو کرده، پیش میرود. درختان فضای سبز میان دو باند، با برگهای کمرمق، از برابر چشمانت میگذرند و تو میتوانی با قفل کردن نگاهت بر آنها، هر کدام را برای کسری از ثانیه، مجزا و مستقل ثبت کنی. اما وقتی چشمت را روی گاردریل پشت درختان متمرکز میکنی، انفراد درختها فرو میریزد و شتاب عبورشان مضاعف به نظر میرسد. همین که کانون دیدت را اندکی دورتر میبری—مثلاً روی کوههای حاشیهی باند مقابل که با طمأنینهای سنگین پس مینشینند—سرعت پیشزمینه باز هم بیشتر میشود، تا جایی که ردیف درختان نزدیک، به نواری پیوسته و تار بدل میشوند. هر چه نقطهی نگاه دورتر میرود، شتابِ بر جای ماندن کمتر و کمتر میشود، تا میرسد به خورشید؛ که تا وقتی در آسمان میتابد، پابهپای شما میآید.
ناگهان این یادآوری مثل سنگی به شیشه میخورد: تا دو سال پیش، با آنکه اکنون درون خاک مقصد پنهان شده همراه میشدید و هر چهار نفرتان این مسیر را طی میکردید. و بعد به یاد میآوری که سه سال پیش، این ماجرا برای خالهات نیز همینگونه رقم خورد؛ او شوهرش را از دست داد، تو و خواهرت مادرتان را، و پدرت همسرش را. آنگاه به شبکهی نقشهایی فکر میکنی که با رفتن مادر تهی ماندند: مادر، خواهر، همسر، فرزند دختر، خاله، عمه، دخترعمو، دخترخاله… و درمییابی که هر یک از این عناوین، هویتی مجزا و قائمبهذات را بر دوش میکشیدهاند؛ گویی مادرت در هر کدام از این نقشها انسانی دیگر بود، و هر کس او را تنها از دریچهی همان نقشی میشناخت که وجودش در آن برایش معنا مییافت.
ادامه دارد... .
Comments
Post a Comment